باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

چرا واسه دخترم وبلاگ درست کردم ؟

1391/12/15 10:29
نویسنده : میم
371 بازدید
اشتراک گذاری

من از کودکی همیشه احساساتم چه واضح چه در لفافه روی کاغذ می آوردم گاهی اون نوشته ها رو نگه می داشتم و گاه بعد از دوباره خوانی پاره شون میکردم اینطوری شد که وقتی بزرگتر شدم روی آوردم به داستان و فیلم نامه نویسی (فیلم نامه و داستان کوتاه ) کمی موفق هم بودم ولی ادامه ندادم .  

 مثل همه ی دختر بچه ها از همان کودکی شور و اشتیاق مادر بودن رو در خودم با عروسک بازی پرورش دادم تا بلاخره منم مادر شدم وقتی باران بدنیا اومد نمی تونم بگم از لحظه ای که دیدمش نه از وقتی کمی حالم بهتر شد و بهش شیر دادم و مسئول کارهای مربوط به یه نوزاد تازه متولد شده که بیشترین نسبت و نزدیکی عاطفی با من داشت شدم متوجه شدم این همون بچه ای که من و هر آدمی آرزو داریم به واسطه او مادر خطاب بشیم و از روزهای اول شروع کردم به ثبت  خاطرات باران با گرفتن عکس و نوشتن لحظاتی که برای من جالب بود و دوست داشتم وقتی بزرگ شد خودشم از این لحظاتش بیشتر بدونه باران حدودا یک سال و نیمه بود که به فکر ثبت خاطراتش توی وبلاگ شدم و وبلاگی که در حال حاضر شما دوستان می خونید نه تنها خاطرات باران بلکه تمام احساساتی که دوست دارم با باران و دوستانی که این وبلاگ رو میخونن به اشتراک بزارم دوستتون دارم و به داشتنتون افتخار میکنم و از سوده جون مامان مهیار تشکر میکنم که منو به این مسابقه دعوت کردن 

منم به رسم مسابقه از :

فاطمه جون نویسنده وبلاگ باران مامان و بابا

نوشین جون نویسنده وبلاگ مهر آریا

و مامان باران عزیز نویسنده وبلاگ عشق من باران من 

دعوت می کنم

  

                

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (7)

سوده مامان مهیار
15 اسفند 91 13:30
اومدم برات راجع به مسابقه توضیح بدم دیدم پستتو گذاشتی منم از خوندنش لذت بردم
نوشین مامان آریا
19 اسفند 91 1:51
مانلی جان قشنگ نوشته بودی ایشااله همیشه خاطرات خوشی داشته باشی که ثبتش کنی میخواستم بدونم فقط باید بنویسیم یا اینکه بعدش چی
nasema
19 اسفند 91 8:30
سلام دوست عزیز برای سفارش تقویم با عکس دلخواه خود سری ب مابزنید فقط با2000هزار تومان یک یادگاری زیبا داشته باشد منتظر حضور گرمتون هستم
mamanebaran
19 اسفند 91 11:21
خانومي من برات در مورد اين مسابقه نظر گذاشتم اما نيست
mamanebaran
20 اسفند 91 10:02
گاهی دلت می خواهد خیلی خوب بنویسی،گاهی دلت می خواهد خیلی لفظ قلم بنویسی،گاهی دلت می خواهد تمام احساسی را که برای پیش آمدن یک اتفاق خوشایند داری روی کاغذ که نه!تایپ کنی روی سفیدی این صفحه دوست داشتنی که یک روز زيباي بهاري شد همه زندگيت،شد جایی برای گفتن شادی ها و غم ها، صفحه سفیدی که محل نوشتن دنياي شيرين كودكانه توست .صفحه سفیدی که هر بار بازش کردی سریع رفتی و کامنت های دوستانه را دیدي و دلت لرزید برای دوست هایی که تا بحال آنها را از نزديك نديدي، اما همان هایی را که ندیدی شدند برایت خاطره.خاطره های دوست داشتنی.همین فضای مجازی انقدر فاصله ها را بین دل ها کم کرد ، كه هروز از شيطنت كودكانه فرشته از هم پرس و جو مي كنيم ، همین صفحه سفید شد محلی برای نوشتن از موجودی زیبا و دوست داشتنی به نام باران که توی یکي از روزهاي بهار مهمان همیشگی من و پدرش شد و چه قدر لذت بخش بود نوشتن خاطرات اولین لحظه ها و دقیقه ها و روزهای مادر بودن. صفحه دوست داشنی من ، تو را بعد از وجود باران پیدا کردم ، تو اولین دوست من توی این دنیای مجازی بودی، تو را با تمام آن چه که امروز هستی دوست دارم، با تمام خبرهای خوب و بد و تلخ و شیرین، شیرین ترین اتفاق زندگی من منصور عزيزم و باران مهربانم هستند ، و دومين اتفاق شيرين زندگيم آشنايي با دنياي مجازي تو بود ، صفحه سفيد من چه دوستانه برای هر خاطره شیرین من لبخند زدی،صفحه دوست داشتنی من، با من بمان.همینطور صبور باش و مهربان و حتي اگر روزها سراغت نیامدم تو مرا فراموش نکن. دوست عزيزم ممنون كه منو به اين بازي دعوت كردي ، اين يكي از پستاي قديمي وبلاگم بود ، دقيقاً مربوط به پست جديد وبلاگت ميشه ، من اين صفحه مجازي و اين دنياي شيرين رو اينطور توصيف كردم ، باران نازنينمو ببوس
باران زندگی
22 اسفند 91 8:59
ما هم راضی هستیم ادامه بدید پر قدرت
نرگس مامان باران
26 فروردین 92 14:03
سلام عزیزم دخمل من باران مظفری تو جشنواره عکس آتلیه سها شرکت کرده ممنون میشم اگه به وبلاگمون بیایی و به لینک مستقیم آتلیه بروید و امتیاز 5 رو بهش بدید خیلی وقتتون رو نمیگیره با تشکر